Wordpress Themes

بهره وری از این جنس !

یادم میاد یکی از دغدغه های فکری من پایبندی به یک سری اصول در زمان های خاص بود . مثلا شبهای عزاداری دینی وقتی دم در هیئت می ایستادم یا شام قسمت خانم ها را پخش میکردم یا روزهای تاسوعا و عاشورا مشغول فعالیت های گروهی بودم و…. به کرّات صحنه هایی را از جوانانی میدیدم که بدون توجه به زمان خاصی که در آن واقع هستند ، رفتار و اعمالی را مرتکب میشن که در آن روز ها حرمت بیشتری را طلب میکند . درست که بعضی رفتارها ابتدا به ساکن ، خود ناشایست هست اما …..! مثلا میدیدم که برخی از خانمها وارد مجلس میشن ولی انگار نه انگار که مجلس روضه است ! آنچنان به خود رسیده اند که گویی مجلس عروسی دعوت شده اند . یا روزهای مقدس در خیابان های شلوغ آقایان و خانم هایی که تنها جایی که چشمشان نمیبیند پرچم ها و نوشته های تسلیت و عزا و تنها صدایی که نمیشنوند نوای مدح و عزاست و فقط به دنبال خیره شدن در صورت های پر رنگ و آب یکدیگر است ! و از این مایه الگوهای بیحیایی ….

دایما دنبال جواب این سوال بودم که شرافت ما کجا رفته و چراهایی که جوابی نیافتم . تا اینکه سید رضا به نوعی دیگر جوابم را داد ! آسید رضا که سفره اکرامش همیشه توی خونه اش پهن بود ! همیشه وقتی برای خدمت میرفتم پیشش میدیدم که یک جور سفره نمیندازه ! یه سفره معمولی در اون اتاق بزرگ ورودی میندازه و هر کسی که میاد میشینه سر اون سفره .. یه سفره هم داشت که توی اتاق پذیراییش مینداخت و پذیرایی اش هم فرق داشت ! یه بار بهش گفتم آقا چرا شما همه را یک جور پذیرایی نمیکنید … ؟ گفت هر کسی که وارد این خونه میشه مهمان منه و پذیرایی از اون بر من واجب ، اما هر کسی به اندازه شناختی که از من و مهمون داری من داره از سفره های این خونه بهره میبره ! اگر غریبه ای بیاد و وارد پذیرایی من بشه من ردش نمیکنم . اون میدونسته کجا بره و خب بهره اش را هم میبره . گفتم خب پس یعنی منی که شما را تا حدی میشناسم با عوام فرق دارم ؟گفت تو هم به اندازه شناختت از من داری بهره میبری ! گفتم یعنی چی ؟ گفت تو هیچ وقت به مهمونهای سفره عادی من حسرت نمیخوری درسته ؟ گفتم خب ! گفت ولی اونا اگر بدونن تو کجا میشینی اونا به تو غبطه میخورن ! گفتم خب . گفت تو هم حتی نمیدونی که من در اندرونی خانه مهمانهای خیلی خاص دارم . گفت خب ! گفت اگر بدونی اونا چه بهره ای میبرن حالا این تویی که به حال اونا غبطه میخوری …. رفتم توی فکر . دیدم راست میگه . سید رضا هر کی هر کجا بشینه ردش نمیکنه . اما هر کدوم از مهمونها به اندازه شناختشون از سید بهره میزبانی شان را میگیرن و میرن . فهمیدم که فرق کرامت سید کجاس و کرامت من ! کجا … سید همه جور آدمی را راه میده اما من اول نگاه میکنم ببینم خب طرف چیه ؟ کیه ؟ چقدر می ارزه ؟ اونوقت میگم خب حالا بیا . فهمیدم وقتی آقایی کریم شد و دست کرامتشو باز کرد ریز و درشت ، خوب و بد و راه میده . این ماییم که باید ببینیم چقدر صاحبخونه را میشناسیم و به اندازه شناختمون انتظار کرامت و لطف میزبانمونو داشته باشیم .

تازه فهمیدم عاشورا ، رمضان ، فاطمیه … سفره ای هست که صاحبانشان خدای کرامت و احسانند و هر کسی را راه میدن . فهمیدم وقتی آقا کسی را راه داده و نمره داده و قبولش کرده ، من کیم ؟ من چه کاره ام که بخوام به کسی و به ظاهر کسی نمره بدم . فهمیدم اگر خیلی زرنگ باشم به جای چوب زدن زاغ این و اون و رفتارهاشون به خودم کمک میکنم که معرفتمو بالاببرم تا بهره بیشتری نصیبم بشه . فهمیدم وقتی سید میگفت هر کسی به اندازه فهمش بهره میبره یعنی چی ؟ وقتی کسی خیر این روز و شب را نشستن پای گناه میبینه به همین اندازه قدرشو مشخص میکنن و بهش میدن .

بعد یاد داستان موسی و سگ جزامی سر راهش افتادم و …. یک جورایی جوابمو گرفتم !!!

واگویه … سید مهدی

یا رب الزهرا به حق الزهرا اشف صدر الزهرا بظهور الحجه … یا رب الحجه به حق الحجه اشف صدر الحجه بظهور الحجه

عجیب بود جماعتی که هر یک با سبک و سیاق خاص خود آمده بودند ، هر یک برای یک منظور و ما چه دانیم که کدامینشان برای دیدار یک منظر پاک آمده بودند ؟ اما همه بهر امیدی آمده بودند … از روی پلاک ماشینهای سواری و جمعی میتونستی بفهمی که بعضی هاشون چقدر راه را به چه امیدی آمده اند در این وانفسای گرمای هوا … داخل مسجد ، حیاط ، حتی بیرون و گوشه کنار … بعضی ها تسبیحی بر دست به نماز ایستاده و زیر لب ایاک نعبد و ایاک نستعین را میشماردند … پرچمهای راهنما در هر طرف دیده میشد … اراک ، تهران ، اصفهان ، زنجان ، قزوین ، ساوه …. از هر کجا که فکر کنی جمعیتی نشسته بودند … امیدشان دستگیری مولایشان بود و حرفشان دردهای دلشان … گرچه در گوشه و کنار کسانی را بدون فکر حضور دیدم که به تفریح آمده بودند اما به بزرگی سید مهدی دلخوش کردم که آغوش پدرانه اش بر روی همه باز است و مهر و لطفش گره گشای دلهای خسته و پریشان … سید مهدی ما عبد گنهکار گوشه نشین غم هجران توایم … بیا

اینهم هدیه ای برای یک دوست

همیشه دلنشین هایی ماندگار میشه … این تصنیف از مولانا و اجرای جناب ناظری یکی از اونهاس که این نیمه شب تنهایی منو بدجوری به یادی پر کرده :

دل من رای تو دارد  سر سودای تو دارد / رخ فرسوده زردم  غم صفرای تو دارد

سر من مست جمالت دل من دام خیالت / گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم بخیال تو سپردم / که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت / که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

اگرم در نگشایی ز ره بام در آیم / که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام بر آیم به دو صد دام در آیم / چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون / که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد / به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد / نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

…… !

به خیال تو باید که راه بر افسانه بست !

چه سبکبال شده ام امشب …

و بغض خاموشم را تو چه زیبا و صبورانه خریدار شدی … با تمام غصه هایت ، غصه های دلم را شنیدی و دمی جز سکوت بر نیاوردی و خاموشم کردی و آرامشم بخشیدی . چگونه پر کشم امشب در کرانه های امید و خواهش های مستانه ام . چگونه به لطفت پاسخی دهم که لطف تو بی منت بر من جاری شد و این من توان بر تو جاری شدن ندارد .

مستانه !

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد / بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق / اما نه چنین زار که اینبار افتاد

کودکی دیدم که بیتابی میکرد .. یاد میکرد خوش لحظه های آغوش پدر را ! کودکی دیدم که چشم بر در دوخته بود .. انتظار میکشید آمدن پدر را ! کودکی دیدم که شیرین زبانی میکرد .. تمامی خود را ارزانی لبخندی میکرد ! کودکی دیدم که ترانه میخواند .. آرامش خاطر افسرده پدر را ! کودکی دیدم که غصه میخورد .. بر خاطرات تلخ پدر ! کودکی دیدم که کودکی میکرد .. پدر خم شده بود بر دوشش نهاده بود .. پدر میخواست که کوچکی کند بزرگی کودک را تا ابد !

پدری دیدم که عاشق شد .. عاشق بر گلی شد .. پدری دیدم زمینی بفروخت .. نه به قیمت که چند برابر قیمت بفروخت .. نه فروخت که خریدارش ندانسته خرید .. ! پدری دیدم که آشفته نشسته بود و غروب را تماشا میکرد .. پدری دیدم که افسانه میخواند با غروب .. افسانه آه ! پدری دیدم که شرم داشت به آنچه بود و هست !

باغبانی دیدم که باغبانی میدانست نه باغبانی که ساحری میدانست .. باغبانی دیدم که بی منت باغبانی میکرد .. باغبانی دیدم که عاشق بود … باغبانی دیدم که زلال باران مروارید اشکش بود .. باغبانی دیدم که زیر لب میخواند » میان عاشق و معشوق رازیست .. چه داند آنکه اشتر میچراند .. باغبانی دیدم که مست میکرد باغ گل را به آوای ملیح و آرام دلش ! باغبانی دیدم که هرس میکرد گلهای باغش را به آهنگ محبتی ! باغبانی دیدم که نهال های بامبو را با دقت میکاشت !

حسرت و خواهش !

سلام بر سید و مولای عشق .. سلام بر سید مهدی

بر دلم سنگینی وجودت سایه افکنده است و بر روحم طراوت محبتت و بر کردارم شرمی تا نهایت ناتوانی ام ، مرا به خود انگار گرفتار کرده است و بر بی فروغی چشمانم ، پرتو انوار روح بخش تو دیداری را به انتظار نشانده است . گاه با خودم زمزمه میکنم چه انتظار عجیبی ، چه بیخیال نشستیم ، نه کوششی نه وفایی ، فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی …

سید مهدی به راستی مرا به تو چه کار و تو را با من چه کار است …

چگونه به انتظار نشستیم و همه همصدا انتظار قدومت را ورد زبانی ساخته ایم که لطافت تو را زخم میزند … جای جای قدوم مبارکت را ملائک بوسه میزنند و غبار قدمت را به تبرک میبرند و فرش قدومت میسازند بال خودرا .

به خود غرق گشته ایم و در این دنیای دنی به دنبال تو میگردیم … کجای زندگی مان تو را خواهانیم ؟ عدل تو را ، حکومت تورا ، علم تورا … همه و همه را نه برای تو که برای آرامش و آسایش زندگی مان صدا میزنیم … تو جهان را پر از عدل و داد خواهی کرد و حقوق ضعیفان را خواهی ستاند که تکیه بر پشتی ارامشی زنیم و رنگ روزمرگی مان را عوض کنیم … تو را کدامینمان برای تو خواستیم که هر که گفت دروغی بیش نبود … خیالی بیش نبود … کدامین ما به دنبال نیمی از نگاه تو برای تو سینه جلو داده ایم

و من … این روزها در حسرت آدم شدنم خود را به تو عرضه ها داشته ام و رد شدم .. رد شدم .. رد شدم ..

اما میدانمت … باورت دارم که تو دلی داری به عرض عرش و طول فلک و افلاک و خلقت … صدایت میزنم میشنوی صدای بی رمقم را که چگونه خود را نمیابم در این هزار چهره دنیای بی مقدار ؟

تو میشناسی !

تو عشق را میشناسی … سالهاست که با تو عجین بوده است … گرمای صدایش ، خنکای وصالش ، برق و مستی چشمان پر فروغش را تجربه کرده ای … پس عشق را میشناسی ! اورا درک میکنی و در آغوش میفشاری اش .تو زندگی را نیز میشناسی خوبتر و بهتر از من و تو زندگی کرده ای . تو راز را میشناسی … رازهای نگو را میشناسی … رازهایی که در خانه دل نهان باید کرد !

تو لطافت قدم زدن روی برگهای خشک را میشناسی … تو لطافت باران را در هوای ملس بهاری میشناسی … تو با صدای شرشر باران ترانه خوان میشوی و زمزمه تو گوشنواز تر از هر صدایی میشود … آه که چقدر تنگ است این قفس تن … آه که گاه قانون های دنیا دست و پا گیر میشود … آه که گاه فریاد کم میاورد برای صدا کردن تو از این بعد مسیر …

امروز بی پروا شده ام در رسم الخط عاشقی …

ای خدا باز گوی آرامگه یار کجاست ؟

این شعر سعدی تکراره … اما مخاطبش تکرار نیست !

هــــر که دلارام دیــد، از دلــش آرام رفت
چشم ندارد خلاص، هرکه درین دام رفت
یاد تو میـرفت و ما عاشـق و بیـدل بدیـم
پــرده بــرانـــداخـتی کـار بــاتــــمام رفــت
ماه نتابد بروز، چیست که در خانه تافت؟
سرو نـروید ببام، کیست کـه بر بام رفت؟
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت، خانگه عام رفت
عارف مجــمــوع را در پــس دیـــوار صبــر
طاقت صبـرش نبود، ننگ شد و نام رفت
گر به همه عـمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عـمر آندمست، باقــی ایــام رفت
هرکه هوائی نپخت یا بفـراقی نـسوخت
آخــر عمـر از جهان چـون برود، خام رفت
ما قــدم از سـرکـنیم در طـلب دوســتان
راه بجـــائی نبرد، هـــر که بــاقدام رفــت
همــت سعدی بعشـق میل نکردی ولی
می چـو فروشد بکام، عقل بنـاکـام رفت

صحبتی با خدا !

این نوشته را جایی خونده بودم و روی سیستم نگهش داشته بودم :

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیزم را رها کنم،شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را..

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم،به خدا گفتم :آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد

.اوگفت:آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟پاسخ دادم بلی وفرمود هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم به خوبی از آن مراقبت کردم، به آنها نور و غذای کافی دادم؛ دیر زمانی نپایید که سرخس سراز خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود .من از او قطع امید نکردم ،در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبو ها خبری نبود، من بامبو ها را رها نکردم ، در سال سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند اما من باز از آنها قطع امید نکردم ،در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد.در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت شش ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید . ۵ سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شدند. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آن چه را برای زندگی نیاز داشت فراهم می کردند. خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سال ها که تو درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی؟

من در تمامی این مدت تو را رها نکردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن ،بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند. زمان تو نیز بالاخره فرا خواهد رسید. تو نیز رشد می کنی و قد می کشی. از او پرسیدم :من چقدر قد می کشم؟در پاسخ از من پرسید :بامبو چقدر رشد می کند؟ جواب دادم: هرقدر که بتواند.گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی، به امید رشد کردن و قد کشیدن ، همچنان باید مبارزه کرد…..

پراکنده گویی نیمه شبی !

شرحیست بر دفتر دل …

گذشتن از آرزوهای محال / ماندن در چرا های بی جواب

سالهای بی تعصب و ستاره های بی فروغ / سالهای دوری و نگاه های بی مثال

جستجوی های بی هدف / یافته هایی بس خراب ….

شعر تمام شد ، مثنوی ناب عشق به بیراهه رفت ، روح من خسته از ناز تازیانه های نگاه او و شرم دل برای پایان راه نرفته دلم . دل یله کن ای اسیر غمزه های رنگ رنگ و پر ریا . شرحی نویس بر کتاب چرکنویس خاطرات ، به دنبال دلی بیریا شبی به صبح کن . فریاد غم به سواران رهگذر بزن . مرگ خاطرات را در یاد یار همراز جستجو کن . . .

و من گذشتم از خود در ناخودآگاهی و نا توانی ام از فهم آنچه در برابر چشمانم به نظاره نشسته ام . . . امروز احساسم در نزدیکی قلبم خانه کرده است . احساسی در کنار باغچه ای بسیار زیبا و روح فزا … باغچه ای که روزگاری کویر خشکی بود و سراب نگاهی … امروز باغی است در ملکوت … روحی است در پرواز

گاه پراکنده گویی ها از پراکندگی فکر است … و این نیز پراکندگی فکری است در جمع یک کلیت !